|
ستاره ی سُها خدایا چنان کن سرانجام کار/تو خشنود باشی و ما رستگار
| ||
|
دلم برای دیوانگی تنگ است.
دلم برای دلتنگی هایم تنگ است. این روزها دلم برای خودم هم تنگ است. ادامه مطلب [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 14:36 ] [ سها ]
تلفن زنگ می زند. شماره را می شناسم"مرد نجیبم" است. همیشه یا صبح زود زنگ می زند یا غروب. صبح که زنگ بزند تا شب حالم خراب است. غروب هم اگر بزند تا صبح گریه می کنم و کابوس می بینم. سلام. سلام سعیدم. هیچ وقت در حضور خودش "نجیب" صدایش نکرده ام. از حالم می پرسد. و من هم از حالش. دلتنگی امانش را بریده. و امان ما را هم. می گویم "بمیرم که نمی توانم برایت کاری کنم." می گوید "هرچه خدا بخواهد". باز هم صبور است . صبور مثل همیشه. اصلا بخاطر همین هم "مرد نجیب" می خوانمش. چون انروزها که مایه افتخار همه بود نجابتش زبانزد بود. من" مرد نجیبم" می خوانمش چرا که هنوز برای من همان سعید است. همان پاره تنم. همان هم خونم. همان مرد صبورم. قدیم ها فقط عید به عید همدیگر را می بوسیدیم. آن هم با خجالت. اما از روزی که دورشد و کلی گشتیم تا پیدایش کردیم هروقت که ببینمش می بوسمش. قدیم ها خجالت می کشیدم حتی "سعیدجان" صدایش کنم. اما حالا آنقدر قربان صدقه اش می روم تا آرام شود. تا دلداری هایم رویش اثر کند. و حرفها و نصیحت هایم. هرچند که همیشه او ما را دلداری داده و آراممان کرده. بجز این دفعه آخری که دیدمش و بغض کرد و بعد هم گریه. می خواستم بمیرم و اشک هایش را نبینم. بسکه خودخواه هستم. نمی خواستم اباهت مرد نجیبم پیشم خراب شود. نگو او هم با گریه آرام شده.. می گویم" معده ات چطوره؟" می گوید همانطور" بچه که بودم زخم گرفت. هر روز گوشت کباب می کرد می خورد. من هم آرزو کردم کاش زخم معده بگیرم تا هر روز کباب بخورم. دیگر نمی دانستم چه بلایست این زخم معده که حالا بسرم آمده. آنوقت ها بنظرم بیماری باکلاسی بود. چون "او" زخم معده داشت. اصلا بچه که بودم همه چیزش برایم جذاب بود. عاشق مسواک زدنش بودم. هروقت مسواک می زد من یک گوشه می ایستادم و نگاهش می کردم. عاشق رقص هایش هم بودم. عاشق سرزندگی و شادابیش. به مرور زمان گوشه گیر شد. ساکت و منزوی. فقط مطالعه می کرد تا با کسی حرف نزند. سکوتش را هم دوست داشتم. و رویم تاثیر گذاشت من هم خواستم مثل او باشم و از بیهوده گویی بپرهیزم. از همان موقع هم بود که دیگه تصمیم گرفتم غیب نکنم. و در مورد کسی قضاوت نکنم. "او" تنها کسی است که در دنیا مرا به یک اسم خاص می خواند. به اسم... خطم را هم مدیون او هستم. " او" به من یاد داد که چطور" آ " را بکشم و زیبا بنویسم. آه سعیدم. چقدر چیزها از تو یاد گرفتم مرد نجیب من...حتما ناهید تا به حال هزار بار بهت گفته است. چقدر رفتارم شبیه توست.. همه می گویند غرورت هم مثل سعید است. بگذار بگویند خدا می داند چقدر عزت نفست را دوس دارم. قسم می خورم دیگر نگذارم کسی با سرنوشتت بازی کند. حتی خودت..
امروز بودنت را آرزو می کنم. بیا همانطور که در گذشته ها بودی... بیا تا زخم زبان ها تمام شود.بیا تا دوباره آرام شویم.بیا که بی تو دلم داره می میره.
دل من بی کس و غمگینه ببین. تو که نیستی همه چی دلگیره بیا که بی تو دلم می میره [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 10:1 ] [ سها ]
پرواز به شماره امتحان مدنی هشت در حال دانشجوگیری بود. به سرعت خودم رو به سالن امتحانات رسوندم. جلل خالق!!! اینجا چرا بسته است؟؟؟ شروع به خوندن سوالها می کنم و به هر جون کندنی هست سعی می کنم جواب سوال ها رو از میون 400 صفحه کتابی که خوندم ردیابی کنم. همه بچه ها با کله تو ورقه ها فرو رفتن. بدون شک داریم المپیاد ریاضی میدیم و با خارجی ها رقابت داریم. خدا از سر تقصیر طراح سوال عقده ایمون بگذره. ان شاالله 35 دقیقه بعد مخم به معنای واقع کلمه هنگ کرده. هرچی بذهنم می رسه می نویسم و از جلسه بیرون میام. پاگرد اول رو به سلامتی می گذرونم. و همین که از جلو دید بچه ها خارج میشم. بووووووووومممم مثل توپ می خورم زمین و تلپ تلپ تلپ، پله ها رو نشسته میام پایین.
هنگ ِ هنگ بودم. اصلا نمی دونستم زنده ام یا مرده؟ نمی دونستم جاییم شکسته یا نه؟ ولی با اعتماد بنفس کامل از جام بلند شدم. اما انگار سالم بودم. یا لااقل میون 1000نفر آدم می خواستم اینطوری وانمود کنم. از میون خنده ها زدم بیرون. دست چپم حرکت نمی کرد و تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده!!! پاشنه دو تا کفشم با جا کنده شده بود و آویزون بود. با هزار بدبختی و خجالت خودم رو می رسونم به سالن اداری دانشگاه و میرم پیش مسول رشتمون. ماجرا رو براش تعریف می کنم. خیلی عجله داره که زودتر از سرکار در بره و فلنگ رو ببنده اما بازم دلش برام برحم میاد یه نوار چسب پهن بهم میده. میشینم وسط اتاق و د ِ به چسب کاری. کارمندا طوری نگاه می کنن که انگار از داره از ارث پدریشون چشب کند میشه. کارم تموم میشه. چکمه ای رو که 2ماه هم نیست پوشیدم رو حالا با زور چسب سرهمش کردم. گمون کنم این چکمه هم چینی بود... تو راه که برمی گردم. با هر قدمی که برمی دارم چسب ها قیژ قیژ صدا میده و من دارم خود خوری می کنم
چند روز از اون ماجرا گذشته ؟ نمی دونم اما هنوز آثار زخم و کبوی روی دست و پام یاد اون روز میندازم. و البته دردش
حالا نکته اخلاقی که می خواستم با نوشتن اینا بهتون بگم این بود که: 1- زیاد امتحانات رو جدی نگیرید بالاخره می گذره و کسی هم بهمون مدال نمیده. 2- هرکسی خورد زمین بهش نخندین. برین کمکش کنین. 3- موقع پایین اومدن از پله ها مراقب باشید 4- همیشه یک چسب تو کیفتون بذارید. 5- درپناه حق آسمونی باشید. یا علی [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 9:45 ] [ سها ]
چند روزه دارم مدام با خودم تکرار می کنم؛ تو بغض؟ تو اشک؟ تو گریه؟ چرا بی صفت مگر "او" آدم نیست ؟ مگر دل ندارد؟ احساس ندارد؟ چطور به تو می آید کینه و نفرت و بغض؟ اما به او نمی آید گریه!!! چه می دانم؟؟ باورم نمی شود مرد نجیب من کم آورده باشد.. باورم نمی شود در چشم های من خیره شود و گریه کند....
***
گفتم چرا عزیزجانم؟ گفت خسته ام. آرام قربان صدقه اش رفتم. الهی فدایت بشوم طاقت بیار. طاقت بیار تمام می شود این روزها هم.. آرام شد.. آرام تر.... از حالش پرسیدم. گفت معده ام درد می کند. به خنده گفتم خودت خوب می دانی که خوب می دانم معده درد چه بلایست همین روزهاست که دکترها جوابم کنند. خندید و گفت " خدا نکند. باز خندیدم و گفتم. نه جدی می گویم می خواهم از درد معده بمیرم تا رمان جدیدم واقعی باشد. و با هم خندیدیم...
دلم می خواهد دست لای موهایش کنم و نوازشش کنم اما شرمم می آید. ... .. .
دارم دیوانه وار در خیابان ها ویراژ می دهم. سر از بیابان های خارج شهر در می آورم. صدای ضبط را تا آخر زیاد می کنم. اینجا کسی فریادم را نمی شوند پس هرچقدر که دلم بخواهد می توانم داد بزنم. با ترانه صادقی فریاد می زنم و اشک می ریزم چقدر این ترانه هم ناله است با من؛
ریه هام پر شده از تو بی تو هر لحظه عذابه حتی با فکر نبودت شب و روز حالم خرابه
بغض معصوم و نجیبت منو قانع کرد کنف شم ممنونم اجازه دادی با تو درگیر غمت شم.
تو وجودت مهربونه. مهربون مثل عبادت واسه من که از تو دورم که به رویات کردم عادت
تو وجودت مهربونه.. تو وجودت مهربونه...
... آنی چشم های پر از اشکش از جلو چشمانم کنار نمی رود بمیرم برای اشک هایت. بمیرم برای اشک هایت. الهی بمیرم برای اشک هایت بمیرم بمیرم بمیرم... [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 11:5 ] [ سها ]
بی خودی برای من دلبری نکن حرف های شیرین نزن سوال های بی خودی نکن. بی خودی به خواب های من سرک نکش. بی خودی در اتاق من نماز نخوان. بی خودی مرا درمیان جمع؛ با اسم کوچکم نخوان هی سها سها سها نکن.
بی خودی میان چاچوب در نایست، قامت رعنایت را من نشان نده. بی خودی با چشمهای کهربای ات حرف های دروغ، تحویل من نده.
دیگر نه من آن سهای قبلی ام نه در دلم نشانی از عشق مانده است.
من گذشته ام از هرآنچه که می رسد به تو خاک کرده ام خاطره های خوب، بد، کهنه، نو من دیگر تمام آرزوهایم را کشته ام همراه ِ با رویاهای تو...
پ؛سها؛ قرار نبود این مطلب شعر بشه. اما یکم وزن دار و قافیه دار که شد، جو گرفتم و شعر شد هر چند خودم هم به عنوان یک شعر قبولش ندارم؛ اما شما بعنوان یک حرف دل بخونیدش.سپاس در پناه حق اسمونی باشید. یاعلی. [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 16:10 ] [ سها ]
جامی بلند برداشته ام. پر است از زهری به اسم واقعیت. و هرروز جرعه جرعه می نوشم. تا فراموش کنم هرآنچه را که می شود به آن دل خوش کرد.
و حتی اگر خوردن جام های پر از زهر تکرار هر روز شوند، دیگر تلخی شان کام را نمی رنجاند
چه سخت است قصه ی عادت و تکرار که؛ جام های زهر را هم شیرین می نماید...
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 17:36 ] [ سها ]
هنوز هم وقتی از روزهای تلخ انتظار گذشته (گذشته های خیلی دور) سخنی به میان می آید. همه با ناراحتی از آن روزها یاد می کنند و من می خندم در میان دوستانم و بغضم را فرو می برم. تا به چشم یک مفلوک بدبخت به من نگاه نکنند. به چشم مهربانی ساده دل و شکست خورده. می خواهم از یاد ببرم آن گذشته های کذایی را. آن ساده دلی ها و خوش خیالی های بیهوده را. اما مگر می شود؟؟؟چطور خودم را دور بریزم وقتی هنوز زنده ام و نفس می کشم... گم می شوم در میان اشک هایی که مظلومانه جاری هستند تا شاید تسکینم بدهند اشک هایی که مدت هاست با سرسختی من حبس شده اند در وجودم. درست مثل فریادها و عقده هایم که حبس هستند در سینه ام. چه کنم!!! آخر کم آورده ام. کم... آورده ام. عقده کرده ام. با تمام سرسختی ام باز دیوانه شده ام. همه چیز برایم عقده شده. قسم به اشک هایم که روزی تمام فریادهایم را بلند خواهم کرد بر سرکسی...بر سر کسی که.. ... .. .
قاب عکس کوچک را نگاه می کنم. مدتهاست برعکس گذاشته امش تا چشمم به آن نیفتد. جای را که همیشه می بوسیدم را می بوسم. درون قاب عکس، دیگر دارد پاک می شود، بسکه اشک هایم به رویش سر خورده اند. کی شود این عکس را هم پاره کنمو دور بریزم. مثل تمام خاطرات و گذشته و شعرها و آوازها و یادگاری ها و نوشته ها و حرف های عاشقانه ای را که دور ریخته ام. [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 13:56 ] [ سها ]
[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 17:26 ] [ سها ]
تویه خیابون ها قدم می زنم و خرید می کنم، انگار نه انگارکه فردا امتحان دارم.
مردم جلو قصابی صف بستند انگار نه انگار که گوشت کیلویی 18هزارتومنه.
ملت شب تو سرمای زمستون پشت بانک می خوابن سکه بخرن، انگارنه انگار که بعضی ها پول نون هم ندارن.
هنوز پشت در خونه ها کیسه های نون خشک می می بینی، انگار نه انگار که نون شده دونه ای 450 تومن.
ظهر یک بشقاب قیمه می خورم انگار نه انگار که صبح به مامانم غر می زدم این چیه درست کردی.
با قوم تاتار مسابقه شیرینی و هله هوله خوردن میگذارم انگارنه انگار که پارسال چقدر خودمو کشتم تا چند کیلو وزن کم کنم.
میرم انگشتربخرم 20 هزار تومن پولشه انگار نه انگار که بدله، تازه آقاهه میگه رنگشم میره.اما چه کنم که خوشگله.
تو مغازه بدلیجاتی آهنگه عربی پخش میشه انگار نه انگار که محرمه. تازه ادم رقصش هم می گیره.
تو فصل امتحانات دارم تو کتابخونه دربه در دنبال رمان"بارهستی" می گردم انگار نه انگار که. یه عالم کتابای درسیه نخونده دارم.
یه قلک بزرگ می خرم و گوشه خونه میذارم انگار نه انگار که هیچ پول اضافه ای ندارم که توش بریزم.
کلی پول سه تار میدم و گوشه اتاقم میذارمش تا خاک بخوره انگارنه انگار که باید برای یادگرفتنش کلی بیشتر پول خرج کنم تازه اگه بشه تو خیابون دستم بگیرم و برم کلاس بدون اینکه متلک بارون بشم.
چنان مشنگ بازی درمیارم و سرخوشم که انگار نه انگار که تو یک ساله گذشته هرروز شکستمو شکستمو شکستم.
ویندوز کامپیوترم درست بالا نمیاد انگار نه انگار که 9هزار تومن دادم ویندوزش رو عوض کردن.
آقاهه تو خیابون زنش رو به باد کتک و فحش می گیره انگار نه انگار که زنشه و 3تا بچه ازش داره و اون هم آدمه و شخصیت داره.
تو خیابون دوستمون رو می بینیم"الهی قربونت برم.چقدردلم تنگت بود" انگار نه انگارکه همین الان داشتیم یه وری می رفتیم تا مجبور نشیم باهم یه سلام علیک کوتاه کنیم.
من اینجا نشستم سرخوش و شکم سیر، انگار نه انگار که هزاران کودک از گرسنگی پوستشون به استخونشون چسبیده.
ما از الان تو فکر لباس های مد سال جدیدیم انگار نه انگار که هزاران مرد می خواهند عیدی نیاید تا جلو خانوادشون خجالت نکشن.
بعضی ها از این شهر به اون شهر میرن و وعده پشت وعده انگارنه انگار که بعضی ها سالهاست یک سفر یک روزه هم نرفته اند.
بعضی هامان هم با خاطری آسوده زندگی می کنیم انگار نه انگار که بارها دل کسانی را که دوست داشته ایم را شکسته ایم. و به روی خودمان هم نمی آوریم.
شما،هرکدامتان با دلی خجسته نشسته اید و مطالب من را می خوانید انگارنه انگار که همین حرف های من، فحش های نامحسوسی ست به خود شما.
کلا انگار که انگار...
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 15:13 ] [ سها ]
توی تقویم من امروز اسمش روز خاطره است. اسم امروز رو من نگذاشتم خاطره،خود خاطره ساز امروز این اسم رو روش گذاشت. نشستم و تمام خاطرهای عمرم رو زیر و رو کردم. هر خاطره ای که برام زیبا بود و دلنشین. خاطرات کودکی. مدرسه.دانشگاه . مسافرت. خندها، گریه ها... دیدم هر خاطره ای مال یه دوره زمانیه. یعنی همشون تو گذشته اتفاق افتادن اما فقط مال یه مدت بعد از خودشونن که جذابیت دارن و آدم از مرور کردنشون لذت می بره. بعدها یا برات آزاردهنده میشن یا نسبت بهشون بی تفاوتی یا اینکه این تازه ترها یکم برات عزیزترند. شاید خیلی ها حرف من رو قبول هم نداشته باشن. مهم نیست این نظرشخصیه منه. من این تقسیم بندی رو کردم تا خودم رو جز یکی ازین دسته ها قرار بدم. که درحال حاظر جز دسته دوم هستم یعنی نسبت به تمام گذشته عمرم احساس بی تفاوتی می کنم. حسرت هیچ خاطره ای رو نمی خورم و تو دلمم آرزو نمی کنم کاش فقط یکبار دیگه اتفاق بیفتن. چون مدتها پیش این آرزو رو کردم و بعضی خاطراتم دوباره تکرار هم شدن اما هیچ چیز عوض نشد. پس بی خودی خودم رو درگیر گذشته نمی کنم، تا خاطرهای تازه رقم بخورن. درکل این حرفها رو زدم برای اونایی که خودشون رو تو گذشته نگه داشتن و فکر می کنن اگه خوب و شاد زندگی کنن به قلبشون خیانت کردن. و هنوز تو هپروت گذشته و خاطرهای خوب موندن. باید ذهن و قلب رو خالی کرد تا جا برای اتفاق های تازه وجود داشته باشه.
یه شعری گفتم که یکم با حرفهایی که بالا زدم فرق داره اما من الان اون آدمی هستم که حرفهای بالا رو زده نه اونی که این شعر رو گفته. عوض شدم . چون به اندازه عقربه های ساعت عمر خسته ام. خسته از گریه، از انتظار، از دنیا از آدم های خودخواه و بی معرفت واز... تازه فهمیدم که باید برای خودم زندگی کنم. ساده و پاک و تنها... شعر در ادامه مطلب ادامه مطلب [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 15:6 ] [ سها ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||